پارت سی ودوم|تا آمدنت راهی نیست

بدبد نبودخوبعالیفوق العاده (1 رای, میانگین: 5٫00 از 5)
Loading...

پارت سی و دوم|تاآمدنت راهی نیست.

بهار:رهاااااا ….من:جونم …بهار:من چی بپوشم….من:حالا فعلا من برم یه دوش بگیرم …

.از بس که پریده بودیم رو تخت خسته شدیم …اهنگو قطع کردیم و من رفتم یه دوش بگیرم..

. اصلا محل ندا هم نداریم…زیر آب سرد …وایسادم …به تنم یه لرز افتاد ….با این که خودمو میزدم

به بیخیالی اما ته دلم یه حسی قلقلکم میداد….فکرشو کن …نمیدونم شمام تو همچین حسی گیر کردین یا نه ….

ولی من گیر کردم ….دوسش دارما ولی نه …دیونه بودم دیوونه تر شدم …بیخیال صدامو صاف کردم.

…شامپو برداشتم بقیه شامپوها هم به ردیف چیدم….شروع کردم به خوندن…

حالا دس دس ،دس بیا جونه عمه عقدس ،آومده،اومده،لبد کارون چه گل بارون..حالا دستا بالا..حاااااامدپهلانههههههه …..

…ای خدا  نمیدونم چقدر زیر آب بودم که با تقی در بلند گفتم :کیه کیه درمیزنه،به خونمون سر میزنه؟؟صدایی نیومد..

..دوباره تقه ای خورد به در …دومرتبه گفتم:تو رو بو خودا کیه کیه درمیزنه به خونمون سر میزنه؟؟؟…

بازم صدایی نیومد …حوله رو پچیدم دور موهام لباسمو پوشیدم که دوباره تقه ای خورد به در ..

..این بار دیگه گفتم:کیه کیه مزاحمه در میزنه به خونمون سر میزنه….با باز شدن در قیافه ی

خندون رامیادو بهاررو دیدم ….با تعجب گفتم :تو این جا چه کار میکنی خجالت نمیکشی هی در میزنی

در میزنی اخه بدبخت مگه میخوام چه کارت کنم خو عین آدم بگو منم رامیاد…آخ اون بردیای غولتشن کو.

.برای من کلاس میاد…..واخ واخ .بچه انقدر سوسول….انقدر ترسو….خوبه کاریش ندارما….

..بچه ها بیشتر خندیدن ….سرخ شده بودن….منم هی غر میزدم …یهو یکی گفت: اهوم اهوم

..آب دهنمو با صدا قورت دادم …زیر لب گفتم: با مشد خودشه؟؟؟…هم رامیاد و هم بهار با سر گفتن اره.

…روم نشد برگردم،،همون جوری گفتم :رامیاد غولتشن ….چقدر تو سوسولی…دیگه بچه ها

مرده بودن از خنده ….صدای خنده ی بردیا هم میومد…برگشتم سمتش که گفت:کار خونه است به خدا

…..دوباره همه خندیدن ..منظورش به من بود منم عصبانی شدم پامو محکم کوبیدم رو پای رامیادو گفتم: زهرمار .

…رامیاد قیافشم آویزون کردو گفت:خو چته اون بهت حرف زده نه من….منم گفتم:نکه دلم نیاد بزنما

احترام گذاشتم بعدشم شما دوتا اینجا چی میخواین؟رامیادگفت:هیچی دیدیم ندا با بهار خانوم دارن بحث میکنن

اومدیم ببینیم یه خبره…نگای بهار کردم ،که گفت: تعریف میکنم برات…بردیا:بهار سر به سر ندا نذار ولش کن.

..اون خودش دنبال یه بهونه هست …نگای بردیا کردم ..یه جوری بود…از وقتی که حسشو فهمیدم کلا یه

  برخورد دیگه  ای داره…کلا عوض شده…بردیا و رامیاد رفتن و من دست بهارو گرفتمو….گفتم:چی شد مگه؟.

..بهار:هیچی بابا بعد از رفتن تو ندا میخواست به زور منو ببره اتاق خودش ،منم گفتم نمیام دستمو

به زور گرفت که گفتم خجالت بکش …یهو حولش دادم عصبانی شد و گفت :لیاقتت همون دخترای زپرتی هست .

..یعنی تو…منم شروع کردم بهش حرف زدم که رامیادو بردیا اومدن ..خودش الکی زد زیر گریه ..

.و دویدو رفت..من.چه بچه!… بهار:بیخیال ،پاشو لباس بپوشیم بریم لب دریا ….یه مانتو شلوار سبز پوشیدم

با یه رو سری لیمویی ..با کفش اسپورت …بهار هم یه لباس کالباسی پوشید …بهش میومد…

رفتیم تو حیاط همه رفته بودن به جز مادر پدرا که یهو گوش شیطون شنید….که داشتن دربارهی ندا و بردیا

حرف میزدن که قراره کی  نامزدیشو رسمی بسه….رو به بهار گفتم: بهار….داداشت داره

نامزدی رسمی میکنه….مامانو بابات دارن حرفشو میزنن …ناخودآگاه شنیدم…بهار:بردیا ندا رو دوس نداره

خودش میدونه چه کار کنه….بیا بریم؟….رفتیم سمت دریا و کفشامو در آوردم…با چشم دنبال

بچه ها می گشتم که دیدم بردیا با یه پسری داره بازی میکنه اون پسر کوچولو کلی ذوق میکنه ….

حتما بخوانید  پارت دوازدهم|تا آمدنت راهی نیست

یهو هر دو نگای من کردن و اون پسر کوچولو پرید بغل بردیا..به بازیشون ادامه دادن … رفتم تو آب..پاچه شلوارمو

تا کردمو تو آب بازی میکردم با انگشتام …بهار نیومد تو آب رفتم جلو تر که دیگه پاچه شلوارمم خیس شده بود ..

.بهار:رها بیا بیرون سرما میخوری حمام بودی ….یهو یه فکر شیطانی زد به سرم با دستم آب برداشتمو گفتم:بهار

…یهوی بهار نگام کرد که آب ریختم بهش…تو ساحل من میدویدم اونم میدوید پشت سرم…رفتم پشت رامیاد قایم شدن..

.که داشت با شایان حرف میزدم اخمش تو هم بود….بعد از رفتن شایان ..رامیاد:رها ؟..من:چی شده..

..رامیاد:رک بهت میگم شایان از تو خوشش اومده گفت که باهات حرف بزنم که باهاش آشنا بشی برای خواستگاری.

….یهو اون وسط که نمیدونم بردیا از کجا اینو شنید گفت: خواستگاری کیی؟…بهار همین جوری

داشت نگام میکرد …یهو اشک از چشماش ریخت…بردیا رو به بهار:چت شده بهار؟..

.بهار :شایان از رها خواستگاری کرد….بهار:یعنی تو نمیخوای زن داداش من بشی….

یعنی تو بردیا رو دوس نداری؟…نتونستم حرفی بزنم …چی بگم آخه…بردیا عصبانی شد

که رامیاد دستشو گرفتو گفت: آروم باش داداش ..من خودمم عصبانی ام اما به احترام تو چیزی بهش نگفتم…

دیگه دلم نمیخواست تو جمعشون باشم ….برا همین گفتم:رامیاد داداشی فردا برگردیم خونه؟…..

رامیاد که فهمید چمه گفت:باشه وسایلاتو جمع کن …بهارناراحت بود ….رامیادو بردیا چشم دیدن شایانو نداشتن …

.الخصوص بردیا…همه دور آتیش جمع شده بودن و خاطره تعریف میکردن ….جو سنگین بود …دوس نداشتم بشینم ..

.بردیا کنار دریا نشسته بود و با همون بچه داشت صحبت میکرد….هیچ کس متوجه من نشد برا همین برگشتم ویلا..

..با همه احوال پرسی کردمو رفتم تو اتاق..تمام لباسمو تو ساک چیدم….و گذاشتم کنار در…

همه ی وسایلمو جمع کردم …..روی تخت نشستم ….پسورد گوشیمو زدم و رفتم تو اینستا .

..عکسای بردیا رو نگاه میکردم …روی یه عکسش زوم کردمو نگاه میکردم که در باز شد.

گوشیو گذاشتم کنارم اما یادم رفتم ببندمش…مادر بردیا بود…نشست کنارم …گوشیو برداشتو عکس پسرشو دید

…لبخندی زدو شروع کرد به حرف زدن:من اون موقعه ها یه دختر بودم عین خودت سنم کم بود..

.رستمی بچه پول دار بود …خونمون تو روستا بود اون موقعه ….شهر درس میخوندم….

بعضی وقتا که از شهر برمیگشت یواشکی میرفتم نگاش میکردم….همه جا باب شد که رستمی میخواد با دختر عموش ازدواج کنه

…اون روزا کلی گریه میکردم…تا این که یه روز رستمی از شهر برگشتو اومد بابام حرف زد .

..نمیدونم چطوری ولی اونم دوسم داشته …براهمین دعوای بزرگی شد بین پدر رستمی با پدر من…

همشون فک میکردن ما مقصریم ….ما رو در حد خودشون نمیدیدن…برا همین ما اومدیم شهر ….

دیگه ندیدمش…بعد از چند سال دور رستمی پیرامون رد ….اون با دختر عموش ازدواج کرد اما .

.دختر عموش عالی گذاشتو رفت…پدرم راضی نمی شد به ازدواج ما ولی راضیش کردیم …حاصل ازدواجمونم شد بردیا و بهار.

…زندگی خوبی دارم …دوسش دارم…میدونم که توام بردیا رو دوس داری …اما پدر بردیا رفتارش شده مثل پدرش …

باهاش حرف زدم ولی میگه باید بردیا بیادو خودش بگه …که بردیا هم مثل خودش مغروره..

.هر دولجبازن…مادر بهار بغلم کرد که دید ساک جمع کردم گفت:کجا، مگه من میزارم؟..

.لبخندی زدمو گفتم: زحمت دادیم بهتون ولی بهتره ما بریم…رامیاد میخواد بره دانشگاه..

.دلم نیومد بگم چی شده برا همین اینجوری گفتم ….همه اومدن خونه و صبح زود با رامیاد برگشتیم تهران

..بردیا نقدر ناراحت بود که حتی نیومد بیرون..

.ادامه دارد…

من هدی بانو هستم نویسنده این مقاله
آدرس کوتاه پست
تاریخ: 4 تیر 1399
بازدید: 36
دسته بندی: فرهنگ و هنر

*

code

کلیه حقوق مادی و معنوی برای سایت عصر مهدویت محفوظ می باشد

طراحی سایت: خلیج وب