پارت سی وسوم|تا امدنت راهی نیست

بدبد نبودخوبعالیفوق العاده (1 رای, میانگین: 5٫00 از 5)
Loading...

پارت سی‌وسوم|تاآمدنت راهی نیست

●رها و رامیاد برگشتن تهران و اما رها قلب بردیا روهم همراه خودش برد..بردیا.دیگه دلودماغ موندن و جمع رو نداشت برا همین هماهنگ کرد برای یه مسافرت بی خبر ..

..بهار هم حوصله نداشت…مادر بردیا حال بردیا رو میدید اما چاره ای نداشت ….بردیا صبح زود میرفت

بیرون و دور وقت میومد که تو جمعشون نباشه ..همه از این حالت بردیا تعجب کرده بودن اما هیچ کس فکرشو نمی کرد

بردیا عاشق شده باشه…دو روز از رفتن رها و رامیاد می گذشت که شب ،پدر بردیا برای رسمی شدن

نامزدی بردیا و ندا تصمیم گرفت….مراسم بدون بردیا بود…بردیا دور وقت میومد تا نبود رها روحس نکنه.

..مادرش زنگ زد …بوق…بوق..بوق…اما برنمیداشت….وکسی از این خبر نداشت که بردیا صبح همون روز

به تهران برگشته و پرواز داره….

◇بردیا◇

عجب ترافیکی هست …دو سه روزه از رها خبر ندارم …حالم خرابه …به رامیاد زنگ زدم که اونم رفته بود شیراز .

..امشب پرواز دارم برای آلمان …به هیچ کس چیزی نگفتم جز امیرحسین و رامیاد….خوبه کسی خبر نداره

…دلم طاقت نیاورد ….شماره رها رو گرفتم …بوق…بوق…بوق…بوق….مشترک مورد نظر پاسخگو نمی باشد….

گوشیو قطع کردم …به همه چیز فکر کردم …به هرچی که سرم اومد….به مهسا به رها…به ندا….

.به آدمای جدید تو زندگیم ….تو خیال خودم غرق بودم …که با صدای بوق ماشین به خودم اومدم ….

رفتم خونه ساکمو جمع کردم …فکر کنم تا الان دیگه نامه ای که نوشتمو خونده باشن….

چون قصد داشتم گوشیمو خاموش کنم…به هرحال برام فرقی نداره ….دلم یه آرامش میخواد یه چند وقت

…بهتره برم….میخواستم برم یه دوش سرسری بگیرم …که گوشیم زنگ خورد…رها بود دودل شدم جواب بدم یا نه .

…دلو زدم به دریا ..جواب دادم ….صداش پچید تو تلفن….رها:الو….ببخشید با من تماس گرفتین …شما….؟.

..من:سلام …بردیام…زنگ زدم خدافظی کنمو بگم ازم ناراحت نباش….من امشب دارم میرم آلمان یه چند ماه

شاید برگشتم شایدم نه ولی میخوام که بدونی من هنوز سر حسمو حرفم وایسادم ….

و دوست دا..ر..م…..خدافظ…گوشیمو زدم رو حالت پرواز …دلم براش تنگ میشد ولی باید با خودم کنار بیام..

..حالا که نمیخوادم دیگه ازدواج نمیکنم …و حاظرم تنها بمونم ….پس شروع خوبیه این مسافرت..دوش گرفتم

…زود وسایلمو برداشتمو رفتم تو ماشین تلفن خونه زنگ میخورد نگاه کردم شماره بهار بود …

پس خوندتش….در رو با ریموت باز کردمو رفتم تو کوچه و روندم سمت فرودگاه ….امیر حسین بلیط

و با اسنپ برام فرستاده بود خیالم راحت بود اما یه حس غریبی داشتم …..دستم رفت سمت ضبطو

نا خودآگاه روشنش کرد….

اون مثه مانکن بود همش تو زاویه با من بود
حالتاش تغییر نمیکرد تکلیفه عشقمون روشن بود

هر قدر طلبکاره عشقش شدم دورتر میشد
انگار واسه مرگ این عشق همه چی جورتر میشد

همیشه نمیشه جنگید با این همه سردی

حتما بخوانید  پارت سی‌و‌هشتم|تا آمدنت راهی نیست

نمیشه بری و هر وقت بخوای برگردی
یه روزی میفهمی چقدر به من بد کردی میدونم میدونم

نمیخوام بباره بارونی که دلگیره

از روزی که رفتی بهونه تو میگیره
این قلبه وامونده هنوز رو عشقه تو گیره میدونم میدونم

مگه بهت نگفته بودم پایِ تو می مونم

غمت تمامه زندگیمه آره من دیوونه م
عشقت باهامه تو همه خاطره هامه عزیزم

با من که کل زندگیمی واسه چی بی رحمی

هیشکی برات شبیه من نیست یه روزی میفهمی
روزی که دیره تو منو یادت نمیره عزیزم

همیشه نمیشه جنگید با این همه سردی

نمیشه بری و هر وقت بخوای برگردی
یه روزی میفهمی چقدر به من بد کردی میدونم میدونم

نمیخوام بباره بارونی که دلگیره

از روزی که رفتی بهونه تو میگیره
این قلبه وامونده هنوز رو عشقه تو گیره میدونم میدونم

…عصبانی شدمو زدم رو فرمون …

عههههه چرا رها منو نمیخواد….با سرعت میروندم…ضبطو خاموش کردمو …رسیدم به فرودگاه …

ماشینو پارک کردم ..سویچو دادم‌نگهبانی که امیر حسین اومد بگیره ازش… تو سالن انتظار منتظر بودم…منتظر چی…؟

…منتظر کیی؟…دلم شور افتاده بود ولی اهمیت نمیدادم بهش….مسافران پرواز آلمان به گیت مسافرتی مراجعه فرمائید….

◇رها◇

رامیاد میدونه پرواز بردیا کی هست….مامان خونه بود بهش گفتم یه کاری برا رامیاده با اسنپ میر مو برمیگردم

…کلی التماس کردم تا راضی شد که برم ….تو راه فرودگاه بودیم‌….باید ببینمش…باعجله رفتم

تو سالن و به اسنپ گفتم وایسید نرید…سریعی دویدم سمت یکی از اون گیت ها ….با عجله پرسیدم:پرواز آلمان..

..پرواز آلمان پریده یا نه؟؟؟…خانمه گفت:بعله ربع ساعته که پریده….اشک تو چشمام جمع شده بود ….

چرا من انقدر بدم….قبل از اومدن کلی با رامیاد حرف زدم…گوشیم زنگ خورد …رامیاد بود…

با گریه جواب دادم :رامیاد…رامیاد:چی شده؟ پریده؟….من:دور رسیدم ……رامیاد:حیف شد

،اشکال نداره عزیزم…برو خونه ..من:خدافظ….قطع کردم و..نشستم تو اسنپ ….حالم خراب بود …

بابا من نمیدونم چند چندم با خودم….یا چشم دیدنشون ندارم یا دوسش دارم …..چشمامو بستم تا رسیدم خونه ….

اصلا اشتباه کردم رفتم …نباید میرفتم .رفتم که چی بشه ….درو که باز کردم رفتم داخل مامان اومد جلوم.

..مامان:چی شد ؟ کاراتو کردی؟ …من:اره …رفتم تو اتاق حوصله نداشتم افتادم رو تخت چه روزا الکیه…

مانتو شالمو درآوردمو گردش کردم شده بود عین توپ ..رو تخت پاشدم انداختم رو پام باهاش یه روپایی زدمو

..شوتش کردم….گللللللللل ….گلللللللل .خودمو پرت کردم رو تخت …مامان درو باز کرد …اومد داخل .

..با دستش زد تو صورتش و گفت:خاک عالم ….زشته دختر ….بزرگ شدی ….خندیدم یهویی کلا یادم رفت بردیا رفته

….تماس تصویری گرفتم با رامیاد ….کلی حرف زدیم….وای چند وقته اصلا خبر از دانشگاه ندارم .

..مهتابم که دانشگاهش افتاده یه شهر دیگه …فردا هم هیچی…پس فردا  باید برم دانشگاه .

..اتلیه ام برم؟ نرم؟ نه بابا ولش کن نمیرم .

.ادامه دارد…

من هدی بانو هستم نویسنده این مقاله
آدرس کوتاه پست
تاریخ: 5 تیر 1399
بازدید: 35
دسته بندی: فرهنگ و هنر

*

code

کلیه حقوق مادی و معنوی برای سایت عصر مهدویت محفوظ می باشد

طراحی سایت: خلیج وب