پارت سی و چهارم|تا امدنت راهی نیست

بدبد نبودخوبعالیفوق العاده (3 رای, میانگین: 4٫00 از 5)
Loading...

پارت سی‌و‌چهارم|رمان تا آمدنت راهی نیست

◇بهار◇

هرچی منتظر شدیم بردیا نیومد ….مامان هر بار میپره وسط حرفشون…انگار اونم دوس نداره ندا بشه عروسش…

دلم سوخت برا داداشم …بردیا با این که یه آدم بالغه ولی احترام بابا و حرفاشو خیلی داره برا همین تاحالا هیچ کاری نکرده

….هر بارم با بابا بحثش میشه سر ندا …ولی ای کاش بابا بفهمه که بردیا ندا رو نمیخواد

…هیچ کس ندا رو نمیخواد واقعا ….ندا دختر بدی نیست ولی خب با منو داداشمو خانوادم جور نیست.

..اما حس میکنم بردیا واقعا رها رو دوس داره و رها هم بردیا رو دوس داره ..آی کاش به هم برسن

…تو فکر خودم غرق بودم که مامانم گفت:بهار جان حواست کجاست مادر ….چقدر صدات کردم….یهویی حواسم نبود گفتم:حواسم پیش رها بود …ببخشید …حرصو تو صورت ندا دیدم …و با یه ببخشید بلند شدمو رفتم بیرون …تو حیاط قدم میزدم

که ترانه وسهیل رو دیدم داشتن باهم حرف می زدن…سهیل یه داداش داره اسمش سیاوش خیلی پسر خوبیه

ولی خب وقتی بچه بودم دیدمش…….چیه فکر بد نکنید….گوشیمو در آوردم و دلم گرفته بود دوس داشتم

با بردیا یا رها حرف بزنم ….هرچی زنگ زدم به بردیا…که خاموش بود …ولی گوشی رها بوق میخوردولی

جواب نمیداد…روی تاب کنار استخر نشستم …دلم تنگ شده بود برای رها ….آخرین با وه تاب بازی کردیم ..

.چقدر خندیدیم …خودمو بغل کردمو روی تاب خوابیدم ….بعد از چند دقیقه چشمام گرم شد و خوابیدم ….

◇سیاوش◇

بعد از مدت ها برگشتم ایران و دلم میخواد بقیه رو ببینم از وقتی که مامان گفته پسر دایی بردیا

میخواد میخواد زن بگیره دل تو دلم نیست دلم میخواد ببینم همبازی بچگیام با کی میخواد ازدواج کنه و خوشبختش کنه

…حتما باید دختر فوق العاده ای باشه…دلم برای همه تنگ شده تازه رسیدم دم در ویلا قراره سوپرایز کنم بقیه رو

….ایفونو زدم در با صدای تیک باز شد و رفتم داخل سهیل و ترانه داشتن باهم حرف میزدن و بقیه داخل بودن .

حتما بخوانید  پارت بیست و سوم|تا امدنت راهی نیست

..سهیل با عجله اومد سمتم و بغلم کردو با خنده گفت :داداش خدای من …..با ترانه دست دادم و رفتیم داخل با ورود

ما همه تعجب کردن جز مامانم ….رفتم دستبوسی دایی و خاله ها …بعد از چند دقیقه رفتم تو آشپز خونه و غذاییی

که مامان برام نگه داشته بودو گرم کردو تا میتونست قربون صدقه رفت ….اما هنوز ناراحت بود که چرا بهش گفتم نیا فرودگاه .

..بلند شدمو دستشو گرفتمو بوسیدم. وگفتم:مامان قشنگم ناراحت نباش دیگه …حالا که اینجاپیشتم .

..مامان:بیا پایین!….اومدم پایین تر اشک توچشماشو دیدم توی پیشونیمو بوسید…و گفت:الهی

من قربون تو برم پسر مامان….کجا بودی دل تنگت بودم …..صدای سهیل اومد:چه خبره .

..منو از کدوم پرورشگاه اوردی مامان؟مامان اونو هم بغل کردو گفت :خدایا شکرت برا همه چیز…

یهو یادم اومد گفتم:مامان راستی نه بردیا هست نه بهار …کجان؟…مامان قیافش ناراحت شدن گفت:چی بگم والا بردیا که

نیستش ولی بهار تو حیاط بود ندیدیش مگه …من:نه…چی شده مامان؟….مامان:ای خدا

،دایت میخواد دختر آقای رستمی رو بگیره برا بردیا …بردیاهم الهی بمیرم برا دل بچم…

حالش خرابه و صبح ها زود میروه شبا دور وقت میاد …زن دایتم فقط گریه میکنه واسه دل بچش.

..فک کنم بردیا یکی دیگه رو میخواد …نگاه کن اون دختره هستا ….به سمتی که مامان گفته بود نگاه کردم …

..چشمام چهارتا شد …اخه بردیا و این….این همه جاش عملی هست…حیفم اومد …رفتم تو حیاط دنبال بهار می گشتم..

..زیر درختا رو گشتم ….نبود …رو تاب خوابیده بود ..دقیق تر شدم …دیدم بهاره …برگشتم داخلو یه مدت مسافرتیو برداشتمو

برگشتم پیش بهار….انداختم روش تکون خورد ..چشماشو باز کرد …با تعجب برگشت و نگاهم کرد .

..وقتی که بهار بچه بود من دیده بودش….چقدر تغییر کرده …سرمو تکون دادم واسه گفت:شماااااا؟؟؟؟ترانههههه!خندیدمو

گفتم:بهار منم سیاوش …فکر کرد و گفت:سیاوش؟؟؟…پسر عمه پونه؟؟؟؟…مگه اومدی؟..

.یکم فکر کرد و گفت: آخ ببخشید منظورم اینه که کی اومدی؟…چقدر بامزه شده بهار ..خندیدم که سر سنگین شدو‌گفت:عذر میخوام …و پاشد رفت…

ادامه دارد ….

من هدی بانو هستم نویسنده این مقاله
آدرس کوتاه پست
تاریخ: 7 تیر 1399
بازدید: 40
دسته بندی: فرهنگ و هنر

*

code

کلیه حقوق مادی و معنوی برای سایت عصر مهدویت محفوظ می باشد

طراحی سایت: خلیج وب