پارت سی‌وپنجم|تا امدنت راهی نیست

بدبد نبودخوبعالیفوق العاده (1 رای, میانگین: 5٫00 از 5)
Loading...

پارت سی‌و‌پنج|تا آمدنت راهی نیست

◇سیاوش◇

بهار خانم گل بی زحمت شماره بردیا رو بده زنگ بزنم به رفیقم …بهار:باشه بزن ……۰۹۳۰ شماره بردیا

رو زدم و اومدم شمارشو بگیرم که بهار گفت:داداشم گوشیو بر نمی داره….نمیدونم کجاست

ولی هر جا که هست دوست نداره با کسی حرف بزنه ….من:معلومه که عاشق شده ..

.بهار سریع برگشت سمتمو گفت:ازکجا فهمیدی؟؟؟….من:خب مشخصه دیگه پسری که صبح زود

میره و شبا دور موقعه میاد و باکسی گرم نمی گیره عاشق شده….بهاربا صدای آرومی زیر لب گفت:گرم میگیره

البته با رها و رامیاد….گوشام تیزه برا همین متوجه شدم چی گفت ولی خودمو زدم به بیخیالی.

…گفتم:خب این دختر خانمی که آقا بردیای ما عاشقشه کیه؟کجاست؟ اقوامه؟…بهار رو به روشو

نگاه کردو گفت:بهتره از خودش بپرسی ….و پاشد که بده داخل ….پتو رو بیشتر دور خودش پیچید

و چند قدم‌رفت و اما برگشت و گفت:داره عذاب میکشه …اشک تو چشماش حلقه زد و رفت ..

.رفتنشو نگاه میکردم….باید کمک بردیا کنم ….تاب و با پام حول دادمو به آسمون نگاه کردم ..

..یاد وقتایی افتادم که با بردیا چقدر حرف میزدم و کلی اذیت و شوخی میکردیم ….پیج اینستا شو دنبال میکردم

اونجا هم که بودم …رفتم تو اینستا شو رفتم دایرکت و پیام گذاشتم براش …..من:سلام بردیا کجایی داداش؟.

…جواب نداد….من:الو؟….انلاین شد خوند ولی جواب نداد.دوباره پیام دادم پسر جواب داد غریبه نیستم .

باز جواب نداد…زنگ زدم بهش ….بوق…..بوق…..بوق…بوق…مشترک مورد نظر ….دوباره گرفتم….جواب نداد

… این بار کلافه تیکه کلامی که تو بچگی استفاده میکردم و فرستادم براش:بابا بردیا ….باز پیاز خوردی

اشتهات واشه؟؟؟؟؟

جواب نداد ….بعد از ده دقیقه تماس و وصل کردم ….اما هیچی نگفتم …که گفت:سیاوش….

من:بیاد قدیم ….بردیا:کجایی پسر؟..من:چطوری بردیا دلم برات تنگ شده پسر کجایی چرا نمیای ببینمت..

.بردیا:نمیتونم بیام…من:چرا چی شده ؟…به من بگو کمکت میکنم …بردیا :باید ببینمت

…من:من اومدم ویلا بیا ویلا ببینمت…بردیا :ویلا نه …من اومدم تهران….من:چرا برگشتی؟ چرا به دایی اینا نگفتی؟

بردیا دادش من نگرانتم ….بردیا:به کسی چیزی نگو که برگشتم تهران ….اگه بگی فردا برمیگردن..

..من:حداقل بگو چی شده …بردیا:چیزه چیزی نیست اومدی برات تعریف میکنم …..راستی این شماره خودته؟ ..

..من:اره داداش…. بردیا:سیومیکنم ….داداش من پشت فرمونم …بعد باهم حرف میزنیم….کاری نداری عزیز؟.

..من:مواظب خودت باش داداش…شب بخیر خدافظ….

گوشیو قطع کردمو رفتم داخل …همه داشتن میرفتن بخوابن ..وسط سالن وایسادمو گفتم :دست همگی

درد نکنه ممنون ولی من کجا باید بخوابم …نگاهم‌رفت سمت بهار که داشت نگام میکرد…

.دلم یه حالی شد….ولی بیخیال حال شدمو …که مامان گفت:پسرم برو پیش بردیا…

..تو دلم‌گفتم:اخ خبر نداری مادر من بردیا تهرانه….رفتم تو اتاق بردیا ساکمو گذاشتم اونجا و رو تخت بردیا خوابیدم .

..راستی شما فهمیدین منظور من از اون پیام چی بود؟؟؟…بزارید براتون تعریف کنم …اون موقعه ها که نوجوانی بیش نبودیم .

.خخخ..خودمونی میگم …ما اون موقعه ها که بچه بودیم .باهم بزرگ شدیم …جایی نبود که من باشم اما بردیا نباشه ..

..یا سیاوش بود با بردیا یا اصلا سیاوش نبود …مثل دوتا داداش بزرگ شدیم …هم سنیم…ولی خب تولد من چند وقت دیگه است.

حتما بخوانید  پارت سی‌و‌هفتم|تاآمدنت راهی نیست

..اما تولد بردیا تو شهریور بود….اون موقعه ها هروقت بردیا باهام قهر میکردو جوابمو نمیداد .

..بهش میگفتم باز پیاز خوردی که اشتهات باز بشه….یعنی خودتو برا من نگیر و کلاس نزار….تیکه کلامم بود .

..و فقط من از این جور جمله ها استفاده میکردم ….برا همین بردیا منو زود شناخت….و زنگ زد..

.من باید بفهمم این عاشق کیه که انقدر داره عذاب میکشه….

◇بردیا◇

سوار ماشین شدم…..نگاه به باند فرودگاه کردم …پرواز آلمان پریده…اما من هنوز تهرانم..

..حالا که رها فکر میکنه من رفتم آلمان …فکر خوبیه تا فکرمو عملی کنم ….اینستا چک کردم یکی اومده بود دایرکت

جوابشو ندادم طبق معمول …گوشیو بستمو انداختمش رو صندلی بغل…بعد از چند دقیقه زنگ خورد …

.شمار ناشناس…جواب ندادم…دوباره زنگ زد…باز جواب ندادم از صلح تا حالا خواب هیچ کسو ندادم نه مامان

نه بابا نه بهار نه ندا نه بقیه رو…یه پیام اومد که بازش کردم ….تقریبا توی ترافیک بودم که بازش کردم نوشته

بود:باز پیاز خوردی تا اشتهات باز بشه ….به زهنم فشار آوردم اینووووو فقط یه نفر میتونه بگه اونم سیاوش نکنه اومده تهران ..

..زنگش زدم…بعد از حرف زدن با سیاوش بعد از چند دقیقه قطع کردم ….
بعد از قطع با سیاوش

زنگ زدم به امیر حسین….را صدای خواب آلودش گفت:رسیدی بردیا؟…..من:نرفتم که برسم.

…امیرصداشو صاف کردو گفت:چی میگی پسررر قرارداد چیییی پسسسس؟؟؟…
من:هیچی …امیر :به همین راحتی؟

….من:اره…زنگ زدم بگم بهت به کسی نگی من ایرانم …بگو آلمانه…ok؟…امیر:باشه میخوای چه کار کنی؟؟؟.

..من:بعدا میگم…کاری نداری؟…امیر:نه شب بخیر….من:شب بخیر…روندم سمت خونه خودمون .

..وسایلا رو گذاشتم تو اتاق …روی تخت دراز کشیدم….همه فکرم پیش رهاست …باید راضیش کنم باید کاری کنم که مال من بشه.

..از نقشم خندم گرفت …خوشم اومد از خودم😅 …
دیوونه شدم دیگه از دست این دختر…

خوبه حالا فکر میکنه من رفتم آلمان….ساعت شده بود چهار …خواب معنی نداشت برام از فکرش..

.پاشدم لباس پوشیدم و سویچو برداشتمو تو خیابونای تقریبا خلوته تهران رانندگی میکردم …

روندم به سمت خونه ی رها اینا تو کوچه با فاصله از خونشون پارک کردم …همه نگاهم به سمت در خونه بود.

..تا این که خیالم راحت شد و چشمان گرم شدن خوابم برد…. صبح شده بود …چشمامو بستمو باز کردمو نگای ساعت کردم ساعت نه بود.

…چقدر خوابیدم …یکم حواسم که اومد سر جاش اومد…نگاه میکردم به در ..ولی خبری نبود ..

.اومد بیررررروووونننن..سرمو جمع کردم…خیلی دودی بود شیشه ها داخلو نمیشد دید…اومد سمت ماشین .

..تو شیشه ها نگاه کرد که داشتم نگاش میکردم … که گفت این ماشین چقدر شبیه ماشین

بردیاست .آخ که لو رفتم…ولی یکم مشکوک نگاه کردو … رفت …تو اینه نگاش میکردم که از کوچه رفت بیرون یه نفس عمیق کشیدم

..گفتم:خدا رو شکر…زود ماشینو روشن کردمو رفتم سر کوچه که دیدم سوار یه تاکسی شد..و رفت….

پشتش رفتم ….تعقیبش کردم…کجا میخواست بره؟؟؟

ادامه دارد…

من هدی بانو هستم نویسنده این مقاله
آدرس کوتاه پست
تاریخ: 8 تیر 1399
بازدید: 28
دسته بندی: فرهنگ و هنر
برچسب ها:

*

code

کلیه حقوق مادی و معنوی برای سایت عصر مهدویت محفوظ می باشد

طراحی سایت: خلیج وب